تبليغاتX
گروه نمایش رادیو

گروه نمایش رادیو

تراوین

سلام . اینروزا حسابی درگیر و مشغول تراوین هستم . دارم همینطور جلو میرم . کار چندان سختی نیست ، ساده هم نیست ، ولی لذتبخشِ . بعد از امتحان های سختی که داشتم سرگرمی ِ حسابیِ . امتحانام بد نشد . معدلی که خودم حساب کردم ( البته هنوز نمره ی یکیشو نگرفتم ) ۱۷ و خورده ای شد . بد نیست واسه رشته حقوق .  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/18ساعت 18  توسط حامد  | 

نرم نرمک می رسد اینک بهار

این روزهای آخر سال همه دارن حرص میزنن و میدون . هیچکس فکر اون یکی نیست ، یه عده این روزا واقعا له میشن . بدبین و تلخ نیستم ، شاید هم هستم ، هر چی هست ، بعضی ها دارن له میشن . خوشحالم که سال نو داره میرسه ولی ... بوی سبزه ... بوی عیدی ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/27ساعت 8  توسط حامد  | 

زوربای یونانی

همین امروز زوربای یونانی نوشته نیکوس کازانتزاکیس رو تموم کردم . بعد از خوندنش یه حس دوگانه به آدم دست میده . هم یک رمان محکم و بسیار خوب با شخصیت هایی پیچیده و زنده خوندی و هم غم عجیبی در دلت موج میزنه . عاشق زوربایی و حالت از راوی داستان به هم میخوره ، حتی اگه به خودت شبیه باشه . این رمان در مجموع عالی و تحسین برانگیزه و سرشار از جمله های به یاد ماندنی و زیبا . پر از فلسفه و عرفان .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/05ساعت 18  توسط حامد  | 

 این یک تست شخصیت به صورت تصویریه . معرکه اس . فوق العاده اس ، بی نظیره ؛ حتما لذت می برید . نظرتونو برام بنویسید .

http://youniverse.com/statement/module/PersonalityModule/New_Personality_module

 

 

یه تست شخصیت دیگه ؛ خیلی خوبه ، زیاد هم وقت نمی گیره ... حتما انجام بدید .

 

http://fatyjo0on.mihanblog.com/post/11

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/23ساعت 16  توسط حامد  | 

سلام

میدونم خیلی دیر سر میزنم و آپدیت می کنم . معذرت . خیلی درگیر امتحانا هستم .

فعلا برا تنوع یه تست هوش انجام بدید ؛ بد نیست .

 http://www.servicekar.com/iq.htm

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/01ساعت 18  توسط حامد  | 

برنامه های خودم

این روزها حس میکنم تمام وقتم به نوشتن " صدای راهبران " میگذرد . برنامه ای که از ابتدای پاییز نوشتن و اجرایش را به عهده گرفته ام و افتان و خیزان ، با هزار دردسر و زحمت تا پنجاهمین قسمت آنرا رسانده ام . دردسر و زحمتش بابت اتلاف وقت و موضوعات بی ربط است . اصلا این هفته ای 3 قسمت و استرس ناشی از رسیدن به موقع متن ها عجیب عذابم داده است و میدهد . مسابقه ی زنده ی رادیو هم از اسفند سال 85 تا به حال ، آنهم هر روز ، بار سنگینی است . هر چند به اندازه ی این طفل 4 ماهه عذاب نمیدهد . البته جای شکرش باقی است که مسابقه ی زنده تلویزیون بعد از 65 قسمت تمام شد . راستی به جز نمایش " بازگشت " که شرحش را نوشتم ، دو ماهی هست که دیگر سری به گروه نمایش نزده ام . اصلا شاید نام این وبلاگ را هم عوض کنم . خدا آخر و عاقبت همه را ختم به خیر بفرماید ... لال از دنیا نری ، بلند آمین بگو ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/24ساعت 9  توسط حامد  | 

شب زمستانی

cinema Paradisoموسیقی   را میشنوم و مینویسم . چه تصاویر بی نظیری به ذهنم هجوم می آورند و نوازشگرانه میگذرند .کلبه ای گرم و نیمه روشن ، اجاقی پرآتش ، آتش ها پرزبانه ، بوی قهوه ی داغ ، عطر وجود همسرم ، برفی که آن بیرون می بارد و خاطری آسوده که نگران هیچ آهوی در راه مانده و هیچ گربه ی سرگردانی نیست .
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت 1  توسط حامد  | 

شطرنج

گاهی وقتها جایگاهت را میان خوشبختی و تیره روزی گم میکنی و نمیدانی کجایی . لحظه ای خوشبخت ترینی و اندکی بعد ... باید قدر کلمه ها را دانست . باید چون بازی شطرنج هزار حرکت بعدی حریف را حدس زد .حریف ! مثل جنگ است . هر حرفی مهره ای است و هر کلمه ای حرکتی . ما مدام در حال شطرنج بازی کردنیم . ما مدام می بریم و می بازیم . مدام اسیر حرکتی و مهره ای می شویم . پا در خانه ای اشتباه میگذاریم . مات میکنیم و مات میشویم . مدام توضیح پس می دهیم برای هر حرف و کلمه و واژه . مدام در حال فلسفه بافی و سفسطه پراکنی هستیم . اینجاست که باید تمام مهره ها و حرکت ها را پیش از صفحه ی شطرنج از صافی خیالت عبور دهی ، پالایششان کنی ، سبک و سنگینشان کنی و بعضی ها را اصلا به صفحه نیاوری و بگذاری گوشه ای دورتر درکنج دلت . بگذاری تا خاک بخورند . این نبرد ، این شطرنج وا میداردت که حساب شده نفس بکشی و حرکت اضافه نکنی . آزادانه نفس کشیدن و حرفهای دل را گفتن در حوصله ی صفحه ی تنگ شطرنج نمی گنجد . شاید وقتی دیگر .

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/22ساعت 16  توسط حامد  | 

و اما محرم

ماه محرم امسال هم رسید . باز هم متعجبم از توصیف هایی چنین خشن و سراسر خون ! امروز مراسم ذکر مصیبت یکی از شیوخ همیشه حاضر ماه محرم از تلویزیون پخش می شد . در حین توصیفات دهشتناک و وحشت آورش از پاره پاره شدن بدنها و قطعه قطعه شدن پیکرها و پاشیدن خونها و ... تصویر کودکی نشان داده شد که با دهان باز و متعجب و البته آشکارا وحشتزده به صحبتها گوش سپرده بود . این تصویر از واقعه ای چنین عظیم و گرانقدر ، تصویر نیکویی است ؟ تاثیر مناسبی در ذهن کودک امروز دارد ؟ از همه ی اینها گذشته ، چه دردی را دوا میکند ؟ واقعه ی عظیم عاشورا همه اش همین بوده است ؟ حرف دیگری جز این برای گفتن نداریم ؟

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/21ساعت 16  توسط حامد  | 

واینک مرگ

به مرگ می اندیشم ؛ به مرگ ... و آنقدر عمیق و پررنگ که باورم میشود که می میرم زود . نگاه میکنم و برف ... و سرد  ... و سفید ... آه چرا امروز گرم نمی شوم ؟ چقدر سرد ؟

از کسی دلخور نیستم... هیچ کس ...کسی را ندارم آخر ... نگاهم بر پنجره خشکیده است . نگاه میکنم و نمی بینم. چیست که بخواهم ببینم ؟ اول یا آخر ، دیر یا زود ... جای من نیست ، چون اعدامی پریده رنگ از خواب جسته ای  در سپیده دم تقلا میکنم .

آه که چه پرخاطره ، چه سبکبال ، چه کودکانه ، چه پیرانه سر ، چه غمگنانه ، چه بی شادکامی ، چقدر ناگهان و کهنسال دوستت دارم !! ... می نویسم و خط میزنم . شاید خودم را ... در تمامی سطرها و راهها ... در خواب و بیداری ؛ در مرگ و زندگی ... در تمام آنچه عشقش نامیده اند . بیهوده ام ، نه ؟ چنین نمی اندیشی ؟

چرا زمستان ؟

همیشه از مرگ در زمستان ترسیده ام .  هماره هجوم بیکران رنگ  ترسانده است مرا ... دریا ، زمستان ، مهتاب ، آسمان شب . آه که در تو غرق شدنم چه شیرین بود ! سراسر سرخ ، سفید ، آبی ، همیشه زلال .

آخر چرا ؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/20ساعت 23  توسط حامد  |